غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

417

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

باشد و اول اين پادشاهان به او بن شاپور بن كيوس بن قباد بن فيروز است و آخر ايشان شهريار بن دارا ( و العلم عند اللّه ) ذكر حكومت طبقهء اول از ملوك مازندران و مجملى از آنچه وقوع يافت در ايام دولت ايشان بر خرد خرده‌دان پوشيده و پنهان نخواهد بود كه چنانچه در ابتداء ذكر ملوك طبرستان مرقوم كلك بيان گشت كه چون كيوس بن قباد روى بجهان جاودان نهاد پسرش شاپور ملازمت عم خويش اختيار كرد و او در زمان هرمز فوت شده از وى پسرى ماند به او نام و به او ملازمت خسرو پرويز مىنمود بنابرآن در وقتى كه خسرو پادشاه عجم گشت ايالت اصطخر و آذربيجان و عراق و طبرستانرا بوى داد و او در آن ملك تا زمان سلطنت آزرمى دخت بفرمان‌فرمائى اشتغال داشت و چون آزرمى دخت كيانى بر سر نهاد قاصدى جهت طلب به او بطبرستانفرستاد به او جواب داد كه سر من به خدمت ضعفا فرود نمى آيد و ترك حكومت كرده بآتشكده رفت و عبادت آتش پيش گرفت و بعد از قتل يزدجرد بن شهريار فى سنهء خمس و اربعين اعيان طبرستان اتفاق نموده به او را از آتشكده بيرون آوردند و بر خود پادشاه كردند و او پانزده سال باقبال گذرانيده ناگاه ولاش نامى بدست غدر خشتى بر پشتش زد و او به آن زخم درگذشت ولاش در طبرستان پادشاه گشت و باز به او كودكى ماند سرخاب نام و مادر آن كودك او را بخانهء باغبانى گريزانيده بتربيتش مشغول گرديد و بعد از هشت سال آفتاب اقبال ولاش بسرحد زوال رسيده يكى از مردم كولا در خانهء باغبان سرخاب را ديده بشناخت و او را با مادر بكولا برد و مردم آن نواحى و ساكنان كوه قارن را جمع ساخت و بيك ناگاه شبيخونى بر ولاش زده و او را گرفته دو نيم زد و سرخاب را بفريم برده پادشاه كرد و از آن تاريخ تا زمان قتل فخر الدوله حسن كه در سنهء خمسين و سبعمائه روى نمود هيچ پادشاهى قدرت نيافت كه آل به او را به كلى مستأصل سازد و اگرچه چندگاه ايالت دشت مازندران از ايشان نبود انادر اكثر احوال جبال آنديار را در تصرف داشتند بنابرآن ايشانرا ملك الجبال ميگفتند و چون سرخاب بن به او سى سال در مازندران باقبال گذرانيد وفات يافته پسرش مردان چهل سال مالك تخت و تاج گرديد آنگاه سرخاب بن مردان در آن بيست سال پادشاه گشت و چوندست قضا بساط حياتش درنوشت اسپهبد شروين بن سرخاب بن مردان بيست و پنج سال بامر جهانبانى مشغولى نمود و با يكى از امراء جبال كه او را ونداد بن هرمز مىگفتند اتفاق كرده از ملوك رستمدار استمداد فرمود و امراء عرب را از طبرستان به زخم تيغ و سنان اخراج نمود و بعد از وى شهريار بن قارن بن شيروين مالك تاج و نگين گشت و پس از بيست و هشت سال در گذشت آنگاه جعفر بن شهريار بن قارن دوازده سال پادشاهى كرد و در ايام دولت او خروج داعى كبير اتفاق افتاد و پس از آن قارن بن شهريار كه برادر جعفر بود سى سال باقبال